۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه

ایران-خاطره ای از مجاهد سربدار سعید طیوری که از شکنجه ها میگوید

ایران-خاطره ای از مجاهد سربدار سعید طیوری که از شکنجه ها میگوید


«وقتي زيرشكنجه بودم، يكروز من را به شيوهٌ قپاني دستبند زدند و از پا آويزانم كردند. چشم بند هم داشتم و جايي را نمي ديدم. درد به شدت عذابم مي داد و نمي دانستم در آن حالت چه كنم؟ بازجويان من را به همان صورتي كه بودم رها كردند و از اتاق بيرون رفتند. ناگهان صداي افتادن چيزي را در اتاق شنيدم. از زير چشمبند نگاه كردم، خواهري جوان با پاهاي باندپيچي شده و مجروح در كنار اتاق شاهد شكنجهٌ من بود. او خودش به خاطر شدت شكنجه ها نمي توانست راه برود، اما بعد از اينكه فهميد بازجوها از اتاق رفته اند خودش را به زمين انداخت و كشان كشان خود را به من رساند و گفت: " سنگيني ات را روي كمر من بگذار تا فشارت كمتر شود". درست در همين حال بود كه بازجويان سررسيدند و به صورت وحشيانه يي به جان خواهر افتادند. من فقط صداي خواهر را مي شنيدم كه مي گفت: "بزن دژخيم! محكمتر بزن!"»
سعيد نوشته بود: «من از شدت درد بيهوش شدم و ديگر نفهميدم با آن خواهر چه كردند».





۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه

ایران-یادواره مادرهمادشتی مادرمجاهدین شهید هود و فریبا دشتی

لینک کلیپ مراسم خاکسپاری مادر بزرگوار مجاهد خانم هما دشتی 

سخنرانی خانم مریم رجوی در مراسم بزرگداشت مادران 

مراسم گرامی داشت یاد مادران مجاهد 



ایران-مادر هما مادرمجاهدین شهید هود و مجاهد سربدار فریبا دشتی دار فانی را وداع گفت

لینک کلیپ درگذشت مادر بزرگوار مجاهد خانم هما دشتی از اخبار سیمای آزادی و پیام خانم مریم رجوی


خانم هما دشتی «مادر همای نازنین» مادر عزیز و مهربان همه ما زندانیان و تبعیدیان، چشم از جهان فروبست و به فرزندان جاودانه اش «هود و فریبا دشتی» پیوست. او در روز سه شنبه10آذر، شب اربعین حسینی در تهران در سن 79 سالگی درگذشت و پیکر پاکش روز چهارشنبه 11آذر در بهشت زهرا به خاک سپرده شد.

دلاور مجاهد خلق «هود دشتی» نخستین فرزند شهید او، در بهمن ماه 1360 در درگیری با نیروهای سرکوبگر رژیم خمینی ، در شیراز با بدنی خونین بر خاک افتاد و مجاهد جانفشان «فریبا دشتی» بعد از تحمل چندسال زندان، در تابستان سال شصت و هفت در اوین سر به دار شد.

مجاهد خلق مریم شاه حسینی همسر هود از شهیدان عملیات کبیر فروغ جاویدان است.

دو برادر زاده و داماد این مادر، مجاهدان خلق رامین دشتی، رضا دشتی و احمد رشیدی از شهیدان قیام 30خرداد 1360 و عملیات ارتش ازادیبخش ملی ایران هستند. همچنین خواهرزاده مادر، مجاهد شهید علی علیزاده نیز در سال ۶۰ در شیراز توسط جلادان رژیم خمینی اعدام شد.

این مادر مجاهد در تمامی سالهای کارزار ضد ارتجاعی مجاهدین، در مرحله مبارزات افشاگرانه سیاسی، در نبرد انقلابی پس از 30 خرداد و هم چنین پس از شکل گیری ارتش آزادیبخش ملی و در دوران پایداری اشرف، همواره پشتیبان و یاور تمامی فرزندان مجاهدش بود.

مادر مجاهد هما دشتی و دیگر فرزندان و اعضای خانواده اش بارها توسط رژیم آخوندی دستگیر و زندانی شدند و در برابر تمامی این دشواریها، مادر پیوسته ایستادگی کرد و به حمایت از فرزندانش برخاست و مشوق آنها درمقاومت بود.

رئیس جمهور برگزیده مقاومت خانم مریم رجوی، درگذشت مادر بزرگوار مجاهد هما دشتی را به خانواده محترم دشتی تسلیت گفت و او را نمونه دیگری از استقامت و سرفرازی مادران مجاهد در نبرد علیه هیولای ارتجاع و فاشیسم دینی توصیف کرد.

خانم مریم رجوی برای این مادر مجاهد رحمت حق و علو درجات، و برای بازماندگان، صبر وسلامتی آرزوکرد.

مادر هما که سالهای متمادی برای ملاقات فرزندان آزادیخواهش، راهی زندانهای مختلف میشد و بیش از سه دهه چشم انتظار دیدار دختران رزمنده اش بود، با سینه ای مالامال از عشق به آزادی و دلی سوخته از داغ و فراق عزیزانش، سرانجام به سوی فرزندان شهیدش پرکشید.


یاد مجاهدان شهید هود و فریبا دشتی، فرزندان خانم هما دشتی و نیز پنج مجاهد و جاودانه فروغ دیگر از اعضای 

با صمیمانه ترین تسلیتها و با ابراز همدردی با خانواده های بزرگوار «دشتی»، «یازرلو»...و همه مجاهدین و مبارزین ایران زمین یادی میکنیم از مجاهد سربدار فریبا دشتی


مجاهد شهید فریبا دشتی

فریبا دختری خونگرم از خوزستان زرخیز ایران بود که بخاطر جنگ خانمان سوز ایران و عراق، همراه با خانواده اش آواره اصفهان و تهران شده بودند. با شروع سرکوب سراسری و موج کشتارها توسط خمینی تبهکار در سال شصت، برادر دلیرش «هود دشتی» دانشجوی دانشگاه توسط پاسداران در شیراز به قتل میرسد. فریبا سال ۶۲ دستگیر میشود و در اوین بجرم هواداری از مجاهدین خلق به ۶ سال حبس محکوم میگردد

اوایل سال ۶۶ فریبا بجرم «سر موضع بودن» و برای تنبیه بیشتر، بهمراه تعداد دیگری از بچه های بند همچون سوسن صالحی، مژگان سربی، زهره حاج میراسماعیلی، ناهید تحصیلی، مریم محمدی بهمن آبادی و... به زندان مخوف گوهر دشت منتقل شدند. آنها پس از چند ماه انفرادی و فشار و ضرب و شتم و اعتصاب غذا، پائیز ۶۶ دوباره به اوین و به بند تنبیهی «سالن یک» در طبقه اول ساختمانی که ما قرار داشتیم منتقل شدند.

در زندان دختر آزاده‌ای بود و با همه همبندانش جدا از مواضع سیاسیشان رابطه خوب و صمیمانه‌ای داشت و با شوخیها و داستانهای طنز‌آمیزش شادی و نشاط همرنجیرانش می شد. طنزهای فی البداهه او در مورد پاسداران و چند توّاب انگشت شمار و آلت دست رژیم، آنقدر کمیک و خنده دار بود که باعث تغییر فضای اتاق میشد و صدای خنده ، سکوت و غم محیط زندان را از بین می برد

بدنبال درگیریهای مداوم، بچه های مجاهد تصمیم گرفتند به عنوان اعتراض به شرایط ناامن بند از گرفتن دارو و همینطور اقلام ضروری از فروشگاه زندان و هر آنچه که در دست آن آدم فروشان بود خوداری کنند

به همین خاطر ذخیره خیلی محدود غذایی بند، بسرعت ته کشید و طبعآ روز به روز وضعیت جسمی بچه ها نیز تحلیل می رفت. فریبا طبق معمول بر فضا غالب شد و در حالی که یک لیوان پلاستیکی همراه با آب قند ( تنها دارایی سلول) را مثل پاندول بالای سرم حرکت می داد گفت: پاشو اینو بخور که ازش اینقدر انرژی می گیری که می تونی بری فضا!

بالاخره در مرداد 67 فریبای قهرمان به عهدش وفا کرد و سر بدار شد و یاد و  نام و راه و رسم مجاهدت و سرشاری و سرزندگیش برای همیشه تاریخ جاودانه ماند

پیام خانم مریم رجوی:‌ سلام بر مادر شهيدان مجاهد خلق، هما دشتي  

یادداشتی از خاطرات حامد یازرلو  

«دفنشان کردند، غافل از اینکه آنها بذر بودند
*
*
زمان:ظهر یک روز پاییزی در بیست و هشت سال پیش.
مکان: اهواز، شهرک دانشگاه
از مدرسه برمی گشتم. هفت سالم بود. از سرویس مدرسه پیاده شدم. خانه درش باز بود. از دری که به آشپزخانه باز می شد وارد شدم. هیچکس نبود. در اتاقهای دیگر هم هیچکس نبود. عجیب بود. سکوتِ خانه وحشتم را دو چندان کرد. وضعیت غیرعادی بود. درِ آخرین اتاق را که باز کردم، همه آنجا بودند. آرام می گریستند. آرام تر از همیشه.
طبق آخرین اطلاع، خاله فریبا در زندان اوین بود. ملاقاتها از قبل ازعید نوروز قطع شده بود. در یکی از آخرین ملاقاتها، خاله فریبا به مامان هما (مادر بزرگم) گفته بود که «ما از اینجا زنده بیرون نمیایم. این رو مطمئن باشید» و در آخرین ملاقات به بهانه ی تعریف کردن خوابی که چند شب قبل دیده بود، گوشی را دست مامان هما داده بود که چه اتفاقاتی احتمالا در شرف وقوع است. گفته بود که در خواب دیده دایی هودِ شهید از سوی دیگرِ رودخانه، گل سرخی به سویش می آورد و وقتی که خاله گل سرخ را می گیرد، دایی او را به آن سوی رودخانه می کشد. ای کاش می گفت چه چیزهایی به چشم دیده که برای ما چنین پیامی فرستاد.
مامان هما و بابا ممد (پدر بزرگم) که بعد از ماهها بی خبریِ محض، در یکی از روزهای پاییز به امیدِ ملاقات با خاله فریبا به زندان اوین رفته بودند، حالا از تهران به اهواز برگشته بودند، با یک ساک. می گفتند وقتی که به درِ سالن ملاقات رسیده بودند، با دیدن شیون خانواده های دیگر متوجه می شوند که چه خبر وحشتناکی در انتظارشان است. پاسدارها بابا ممد را به داخل قسمت خودشان صدا می کنند. بابا ممد می رود و با ساک خاله فریبا، که چیزی به پایان حبسش نمانده بود، بر می گردد. بعدها مامان هما می گفت در همان لحظاتِ شوک، صحنه دیگری را می بیند که غم خودش را برای چند لحظه فراموش می کند. مادری با در دست داشتن شش ساک از در بیرون آمده بود.
دژخیمانی که خاله فریبا را در سن بیست و پنج سالگی یا همین حدودها بعد از گذراندن پنج سال حبس حلق آویز کرده بودند... ای وای از سنگینی دلهایشان! ... تکرار می کنم. دژخیمانی که خاله فریبا را در سن بیست و پنج سالگی یا همین حدودها، بعد از گذراندن پنج سال حبس، حلق آویز کرده بودند، هنگامی که ساکش را به پدر بزرگم می دادند گفته بودند اگرمراسم بگیرید یا صدایتان از خانه بیرون بیاید با شما همان می کنیم که با دخترتان کردیم. اگر کسی روایتی سراغ دارد که یزید بن معاویه به بازماندگان عاشورا چنین حرفی زده باشد و چنین تهدیدی کرده باشد لطفا با من در میان بگذارد!
حالا اهل خانه همه آرام می گریستند.
بار اول نبود. هفت سال بود که «لباس سیاه» جزء لاینفک مفهوم «مادر» بود. شاید وقتی که در را باز کردم غافلگیر شده بودند. شاید خواستند از موضوع چیزی نفهمم و وضعیت را عادی جلوه دهند. نمیشد. هیچکس چیزی نمی گفت. گریه ها که کمتر شد، مامان هما بریده بریده گفت:«حامد دیگه بزرگ شده. میدونه که دیگه خاله فریبا نداره
پذیرفتن اینکه «دیگه خاله فریبا ندارم»، حالا هر چقدر هم که بزرگ شده باشم، به همین سادگی ها نبود! این بار، این من بودم که می خواستم وضعیت را عادی جلوه دهم. نمیشد. از اتاق بیرون زدم و در خلوت گوشه ی حیاط ترکیدم. «من دیگه خاله فریبا نداشتم
*
از همان زمان ها تا امروز، برای زنده نگه داشتن شعله ای که خاله فریبا و هزارن «فخر ایران و ایرانیِ» دیگر با «نه» گفتن به «هیئت مرگ» و خندیدن به هیبت مرگ در دلمان افروختند، بر سر این حاصلخیزترین جلگه ی ایران، «خاوران»، با هرکس که دل در گرو آرمان آزادی دارد، میثاق بسته ایم. اگرچه نشانی از مزارش حتی تا به امروز نداریم، اما تا زنده ایم نقشش بر لوح دل وجانمان، و به عدالت سپردن اشرارِ مسببِ این جنایت هولناک آرزویمان است. اصل بقاء شصت و هفت می گوید: «شقاوت پیشگان شصت و هفت نه فراموش می شوند و نه بخشیده. بلکه رسواییِ تبهکاریشان از نسلی به نسل دیگر منتقل می گردد.» بغض گلوگیر بیست و هشت ساله ی شصت وهفت، بالاخره یک جایی خواهد ترکید. بیاید آن مبارک روزی که مادران سیاهپوش، داغدارانِ زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد، از سجاده ها سر برگیرند!

 

۱۳۹۴ آذر ۹, دوشنبه

ایران- زیر هشت ۸ خاطرات زندان زندانی سیاسی حسین فارسی از شاهدین قتل عام67


خاطرات زندانی سیاسی از شاهدین قتل عام67 حسین فارسی

رئیس دژخیم زندان: پسر شوخی نمی‌کنیم، ما داریم همه رو اعدام می‌کنیم همه افراد فرعی7 رو اعدام کردیم، تو را هم اعدام می‌کنیم داداشت رو هم هفته پیش توی اوین اعدام کردیم..........

من می‌خواهم بگویم همان‌طور که همتون مطلع‌اید در جای ‌جای این میهن، در سراسر ایران هیچ وجبی از زمین باقی نمونده که از خون این نسل رنگین نشده باشه، نسلی که مسعود با خون ‌دل پرورش داده بود، و آنها را برای رویارویی با دشمن جنایتکار مردم ایران یعنی خمینی آماده کرده بود، این را من نمی‌گویم، این را خودشان از سال 58 از عمق جانهایشان فریاد می‌زدند که خلق جهان بداند مسعود معلم ماست و سرانجام در این کشاکش بزرگ آزمون آنچیزی که از این معلم بزرگشان فراگرفته بودند و در عهدی استوار در قله‌ای رفیع از صداقت و پاکی عهدی دوباره با راهبرشون و معلم‌شون بستند و تا به آخر وفادار ماندند و در حقشون باید گفت که الحق شاگردان شایسته و وفاداری بودند

جلوه‌هايي از مقاومت نسل فدا مشاهدات حسین فارسی

سخنرانی حسین فارسی ایراد شده در سمینار قتل‌عام شهیدان 67 در شهر اشرف مورخ 18مرداد 87 

گزارشهایی از قتل‌عام زندانیان سیاسی از زبان شاهدان


۱۳۹۴ آبان ۲۶, سه‌شنبه

ایران -یادواره خانواده شهید اقدس همتی با هفت شهید

ایران -یادواره خانواده شهید اقدس همتی با هفت شهید

لینک کلیپ خون است وماندگار – مجاهدشهید اقدس (پروین ) همتی 

از زبان شاهدان: زندانی سیاسی سابق اسدالله نبوی

صدای ناله خفیف زنی مرا به پشت در سلولم کشاند. ،سلول شماره 2 زندان سمنان یکی از شهرهای مرکزی در ایران در اواسط مرداد 67

در کشاکش سال 67 و اوج قتل عام های وحشیانه ای بود که بر طبق فرمان مذهبی خمینی علیه زندانیان سیاسی در سراسر ایران انجام میشد. داشتم از روزنه کوچک سلول به راهروی تاریک بند نگاه می کردم. پاسداران سراسیمه با گاری چیزی را حمل می کردند. دقت کردم.پیکر خون آلود زنی روی گاری قرار داشت و پاسداران چون گرگانی هار دور او حلقه زده بودند . یکی فرمان داد با پا بکشیدش داخل سلول این منافق بدبخت را.پاهای زن مثل گوشت جویده شده بود و رد خون بود که بر موزاییک نقش می بست.آن صدا دوباره فرمان داد:” تمامش کنید . روسری و چادر را هم از او بگیرید. بچپانیدش توی سلول .” دوباره صدای ناله زن شاید به اعتراض برخاست ومن بالاخره فرمان دهنده و شکنجه گر را دیدم از همان روزن کوچک..

حالا پاسدارها پیکر نیمه جان زن را به داخل سلول کناری کشاندند.بین دو سلول دیوار 30 سانتی آجری قرار داشت که به سختی صدا را منتقل می کرد.

شب از نیمه گذشته بود مدتها بود که پاسداران رفته بودند، گوش خواباندم صدایی از راهرو نمی آمد جز صدای چکیدن آب از روشویی روبرو.می خواستم سردر بیاورم آن زن کیست؟. ضربه یی آهسته به دیوار سلولش زدم . جوابی نیامد، بلندتر و بلندتر زدم بی فایده بود.به خودم گفتم معلوم نیست آن پیکر خون آلود توان حرکت داشته باشد یا نه ؟روی کف سلول دراز کشیدم تکه موکت کف بوی خا ک وخون می داد. چه کسی می دانست که پیش ا ز این خون چندین نفر روی همین موکت ریخته است . هزار پایی داشت تلاش می کرد از دیوار نمور و قدیمی سلول بیرون بیاید، به صدای هر شبش عادت کرده بودم.

ناگهان صدای ضربه یی مرا به خود آورد . دوباره گوش کردم . دستی داشت بر دیوار مورس می زد. جوابش را دادم و وقتی متوجه شدم زنی که آن سوی دیوار است نامش اقدس همتی است ، بغضم گرفت . او را می شناختم . همین یکی دو سال پیش از زندان آ زاد شده بود وخانواده مجاهدش چندین شهید داده بودند.

نننکککممم

گفتم : بازجویی سختی داشتی؟

گفت: نه چندان. هر دو پایم تقریبا فلج شده و دست چپم را هم خودم ا ز کار انداختم .

گفتم : چرا؟

گفت: رگ دستم را زدم تا بازجو نتواند اسرارم را کشف کند اما متأسفانه زنده ماندم.

نمی دانستم چه باید بگویم . دست و پایم را گم کرده بودم .

گفتم : پاهایت وحشتناک بودند.

او دیگر نمی توانست ادامه بدهد. می گفت : یک هفته اخیر جز آب چیزی نخورده است.

دفعه بعد نزدیک های صبح بو دکه به پای مورس آمد .عجله داشت . می دانست که هرلحظه پاسداران سر می رسند.

گفت : ”فقط یک درخواست دارم . همه چیز را از من گرفته اند. هر چیزی که تصور می کردند بخواهم با آن خود کشی کنم. آنها ازمن اطلاعاتی می خواهند که ممکن است جان چندین نفر را به خطر بیندازد. می خواهم اسرارم را حفظ کنم و می ترسم نتوانم

احساس کردم دارم در موقعیت دشواری قرار می گیرم..

ادامه داد :”می ترسم دیر شود باید یک چیز برنده برایم آماده کنی.”

سر وصدای پاسداران در راهرو زیاد شد و او قطع کرد و رفت

شب وقتی پیکر خون آلود اقدس را بر می گرداندند دوباره از روزن در نگاه می کردم . همان پاهای خونین و پیکر نیمه جان ومن نگران اینکه شب باید چه پاسخی به او بدهم .

شب زودتر پا ی مورس آمد.

گفتم : می دانم بازهم روز سختی داشتی اما ما الگوهای مقاومت در تاریخ مان کم نداریم ؛ به آنها فکر کن و قوی باش

با ضربه ایی حرفم را قطع کرد: اینها را می دانم. آیا چیزتیزی آماده کردی؟

با تردید گفتم : نه

و او دیگر ادامه نداد و رفت و تلاشم دیگر سودی نداشت.

چند ساعت بعد با سر وصدای ناگهانی از خواب برخاستم و دیدم پاسداران او را با عجله می برند .

بازهم راهروی جلوی سلولم خونی شد و صدای گاری و ناله خفیف

ومن نگران که آیا او را بی دفاع در دهان اژدها رها نکردم؟

دیگر خوابم نمی برد و شروع کردم به قدم زدن.

قبل از اذان صبح او را برگرداندند و این بار اول او بود که پای مورس آمد و خبر خوش داد: ”دیگر نیازی نیست به چیز تیز فکر کنی . همه چیز تمام شد

پرسیدم چی شد؟

گفت :” دژخیم دیشب مرا بدون چشم بند به بازجویی برد. قیافه اش همانطوری بود که حدس می زدم ؛ کریه و وقیح و بد منظر. دیگر شلاق و کابل در کار نبود . بازجو تسلیم و ازمن نومید شده است و دایم می گفت : کله شقی کار به دستت داد فهمیدم که کار تمام است و به زودی مجبورند اعدامم کنند.”

احساس کردم دستی که حالا دارد بر دیوار می کوبد سرشارتر و پویاتر از هر شب است . خواستم در اعتراض چیزی بگویم ، مجال نداد و گفت ” به بچه ها بگو مقاومت . این راز ماندگاری نسل ماست . به سازمان بگو که اقدس به عهدش وفا کرد….”

و این آخرین جملات او بود . طولی نکشید که پاسداران دوباره سر رسیدند و او رفت. حتما وقتی طناب دار را به گردن او می انداختند سه تن از یارانش را هم میتوانست ببیند که همان شب همراه او برای اعدام برده شدند.یکی از آن ها صدای حسین بود . حسین موکدی همسر اقدس. آنها نخستین دسته زندانیان سیاسی بودند که به فرمان خمینی ، پدرخوانده تروریسم و بنیادگرائی در جریان قتل عام 67 در زندان سمنان به دار کشیده شدند

اسدالله نبوی

مجاهد شهید اقدس همتی هفتمین شهید خانواده همتی از سمنان است که به‌همراه همسرش مجاهد شهید حسین مؤکدی در آبانماه67 در اوین تیرباران شد. پیش از آنها، در سال61، عباس همتی (فرمانده بابک) را در ملأعام تیرباران کرده بودند، فرزند دیگر خانواده، نعمت‌الله، را در سال63 بدار آویخته بودند. مریم‌السادات حسینی همسر عباس در حالی‌که باردار بود، در مهرماه61، حین درگیری مسلحانه با پاسداران در اراک به‌شهادت رسید. زهرا همتی از شهیدان عملیات بزرگ چلچراغ است و پدر خانواده حاج‌رضا همتی حین درگیری لفظی با پاسداران در مقابل زندان سکته کرد و به فرزندان مجاهدش پیوست.

در حمله‌یی که پاسداران جنایتکار به‌خاطر برگزاری مراسم ختم به خانه پدر شهید انجام دادند، مادر و داماد دیگر خانواده را دستگیر و تحت‌فشار و بازجویی قرار می‌دهند.

یکی از نفراتی که این خانواده را می‌شناسد می‌گوید: مادر همتی که مادر سه شهید بود را با عناوین مختلف آزار و اذیت می‌کردند، به‌خاطر این‌که مراسم یادبود گرفته بود مادر را ربوده و دیگر از سرنوشت او خبر نداشتیم.

۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

ایران- یادواره خانواده مجاهد پرور اکبری منفرد دلنوشته زندانی سیاسی رضا اكبری منفرد درموردقتل عام خانواده اش

 دلنوشته زندانی سیاسی رضا اكبری منفرد درموردقتل عام خانواده اش

چند سطر چند خاطره چند یادگاری همراه 4 نام تمام اطلاعات اندکی است که از به خاک افتادگان در راه آزادی در خانواده اکبری منفرد به جای مانده است
خانواده ای با 4 شهید مجاهد که یک خواهر و برادرشان همزمان در قتل عام 67 سربدار شدند و دو برادر دیگر یکی در سال 60 و دیگری 64 در خون غلطیدند و جاودانه شدند
در حال حاضر یک خواهر و برادر دیگر مریم و رضا در اسارت و حبس در زندانهای رژيم ضد بشری بسر میبرند تنها به جرم اینکه از خانواده مجاهدین هستند
سرنوشت این خانواده داستان رنج و درد و فراغی است که خانواده های مجاهدین در این سی و هفت ساله کشیدند 
رضا اکیری منفرد زندانی سیاسی در دل نوشته ای که به بیرون زندان ارسال کرد چنین میگوید
برادرم علیرضا ٢٠ شهریور ٦٠ دستگیر و ٢٧ شهریور (به فاصله ٧ روز) تیرباران شد و به هیچ وجه جسد او را تحویل ندادند و تنها بعد از مدتی تکه سنگی را در قطعه ٨٥ بهشت زهرابه ما نشان دادند و گفتند اینجا دفن شده و وقتی مراسمی کوچک و خانوادگی در خانه مان گرفته بودیم (چون حتی اجازه مسجد را هم نمی‌دادند)، فردی به نام اکبر خوش‌کوش از کمیته نازی‌آیاد با افراد کمیته به خانه‌مان یورش آورد. همه اقوام را دستگیر و به اوین بردند… و به تدریج بعد از ماهها آنها و از جمله مادرم را بعد از حدود ٥ ماه آزاد کردند.
ولی خواهرم را در همان مراسم به همان جرم به ١٠سال زندان محکوم کردند، در سال ٦٧ بعد از اینکه ٧ سال زندانش را که گذرانده بود با همان فتوای قتل عام در سال ٦٧ اعدام کردید.
برادر دیگرم، غلامرضا که خیاط بود بعد از چند ماه بی‌خبری در سال ٦٢ از زندان اوین سر درآورد، که نهایتا در سال ٦٤ بدون اینکه جسدی به ما تحویل دهند باز قطعه سنگی را در قطعه ١٠٦ بهشت زهرا به ما نشان دادند و مدعی بودند که آنجا دفن شده است.
ما و به ویژه مادرمان هم هیچگاه از اینکه عزیزانمان واقعا در آنجا دفن شده باشند مطمئن نشدیم.

برادر کوچکترم عبدالرضا که اواخر اردیبهشت (بعضی حتی قبل از ٣٠ خرداد ٦٠) به اتهام فروش روزنامه در حوالی منطقه خزانه دستگیر شده بود، به ٣ سال زندان محکوم شده بود. ولی بعد از اتمام حبس در سال ٦٣ نه تنها آزاد نشد بلکه به طور کاملا غیر قانونی ٤ سال هم اضافه در زندان باقی ماند؛ تا اینکه با همان فتوای قتل عام سال ٦٧ او به همراه خواهرم که او نیز در سال ٦٠ دستگیر شده بود (که پیشتر متذکر شده ام) هر دو اعدام شدند… این‌بار هم نه تنها جسدها را تحویل ندادند بلکه حتی مزار و سنگ قبری هم معرفی نکردند؛ و در عوض با تهدید و ارعاب پدرم را تحت فشار قرار داده بودند که باید اعلام کنید که به مرگ طبیعی در زندان فوت کرده اند. شاید در آن صورت مشمول «رأفت اسلامی» شده و محل دفن آنها را نشان دهیم… ولی هیچ گاه چنین نشد و بعد از ٢٨ سال هنوز از محل دفن آنها اطلاعی نداریم.
لحظه ها همراه با اشرفي ها - مهناز سعيدي

روزهای گرم تابستان، برای من یادآور تابستانی است که در آن با مادرم، آخرین دیدار را داشتم
آن زمان کودکی خردسال بودم، دختری کوچک که تمام دنیای عاطفه ها و رویاهای رنگینش در محبت و نگاه مادر، خلاصه می شد

مجاهد شهید رقیه اکبری منفرد
مجاهد شهید رقیه اکبری منفرد
یادواره شهیدان خانواده اکبری منفرد

"رقيه اکبري" مادر بسيار جواني بود که يک دختر خردسال داشت و بخاطر هواداري از مجاهدين محکوم به ده سال زندان شده بود.
چهار تن از اعضاي خانواده ي اكبري منفرد سه برادر و يك خواهر طي سالهاي شصت و شصت وچهار و قتل عام شصت وهفت شهيد شده اند.
عليرضا بيست ساله در سال شصت تيرباران شد، غلامرضا بيست و شش ساله در سالهاي شصت و چهار در زيرشكنجه به شهادت رسيد.
رقيه اكبري منفرد سي ساله و عبدالرضا بيست وسه ساله در قتل‌عام زندانيان سياسي در سال شصت وهفت اعدام شدند.

درحال حاضر دو تن ديگر از اعضاي اين خانواده قهرمان به نام مريم و رضا در زندان و اسير رژيم ددمنش آخوندي هستند.

۱۳۹۴ آبان ۵, سه‌شنبه

یادی ازملیحه اقوامی که دراولین سری قتل عام شدگان مرداد 67 سربدار شد


خون است و ماندگار – مجاهد شهید ملیحه اقوامی
سيماى آزادى – تلويزيون ملى ايران – 26 اکتبر 2015 – 4 آبان 1394

بيست وهفت  سال قبل در چنين روزي مليحه اقوامي بر تكه‌كاغذي نوشته بود:

 
«13مرداد 67 _ من مليحه اقوامي در ساعت 3بعداز‌ظهر دادگاه رفتم و حكم اعدام به من ابلاغ شد الآن ساعت 7بعدازظهر است كه براي اعدام ميروم

 

به نقل ا زخانم زهره دهقان

چند سال پیش بود که در فیسبوک دنبال اسم هم کلاسی هایم می گشتم
اول اسم کسانی را که از همان روز های دبیرستان یادم میامد که نسبت به مسایل اطراف خود بی تفاوت نبودند جستجو میکردم تا بدانم بر انها چه رفته است و اکنون چه میکنند .
ملیحه یکی از انها بود
خواهرش را پیدا کردم و از او حال و احوالش را پرسیدم .
منتظر بودم که بشنوم لابد بچه های بزرگی دارد و در گوشه ای از این جهان زندگی میکند و یا مثلا در اشرف ،پاریس، البانی و یا هر نقطه ی دیگری دارد راه همان روز های خود را ادامه می دهد .
ملیحه همان همکلاس خندان و ریز و میزه ی من که آخرین باری که دیدمش پشت همان نیمکت مدرسه تازه به مسایل روز علاقمند شده بود و کنار هم فکرانش می ایستاد و سرود می خواند و گاه از برابری و عدالت و جامعه بی طبقه ی توحیدی حرف می زد .
اما جواب خواهرش به من خیلی ارام و کوتاه و با تانی 
سه عکس بود و سه جمله !

  
یادگاری ملیحه اقوامی در موزه مقاومت
__
این عکس ملیحه است همان روز ها
__این نامه اخرین دست خط ملیحه است ، یک نفرکه ازاد شده بود همان روز ها برای مادرم اورده بود
__ این عکس سومی مشخصات ملیحه است که یک پسر خیلی جوان بسیجی در سال۶۷ برای مادرم اورده بود و گفته بود من داماد شما بودم و این جعبه شیرینی و این پانصد تومنی هم مهریه دخترتان بوده است.
دامادی که آدرس قبر ِعروسش رابرای مادرِعروس آورده بود !
زهره دهقان ۱۳ مرداد ۱۳۹۴

با سلام به 30000 گل‌سرخ و جاودانه فروغ‌های آزادی، من پروین پوراقبالی هستم که مدت 6‌سال در زندان اوین ، در بند زنان به جرم هواداری از مجاهدین زندان بودم.
امروز در بیستمین سالگرد قتل‌عام شهدای مجاهد خلق، من و خواهران و برادرانم کسانی‌که شاهدان این قتل‌عام در زندان اوین یا سایر زندانها بودیم می‌خواهیم آنچه را که دیدیم گواهی بدهیم.
من در زندان اوین بودم نیمه‌های شب بود که مجاهد ‌شهید زهرا‌ فلاحتی‌ حاج‌زارع را از بند ما صدا کردند. زهرا فلاحتی زیر حکم بود و این بدان معنا بود که یا به او حبس ‌ابد می‌دادند یا اعدامش می‌کردند. بنابراین صدا کردن او در نیمه‌شب برای ما معنای خاصی داشت. بعد از آن دو زن مجاهد‌خلق از سلولهای انفرادی به‌نام سهیلا محمد رحیمی و فروغ [‌فرنگیس محمد رحیمی] را برای اعدام صدا کردند.
سهیلا محمد ‌رحیمی مجاهدی بود که چند سالی را در زندان به جرم هواداری از مجاهدین در حبس و زندان گذرانده بود، و بعد از آن اقدام کرده بود که به ارتش آزادیبخش بپیونده همراه با فروغ که باهم دستگیر شده بودند در ششم شهریور سال 66. از همان اول اینها روی مواضعشان ایستاده بودند و از هویت مجاهدیشان دفاع کرده بودند و گفته بودند که ما قصد پیوستن به ارتش آزادیبخش را داشتیم به همین دلیل می‌خواستیم از مرز خارج شویم. به همین دلیل هیچ‌وقت آنها را در بند ‌عمومی نیاوردند و تا آخرش در زندانهای انفرادی 209 بودند. به همین علت ما از فروغ اطلاعات زیادی نداریم و فقط اسم کوچکش را می‌دانیم. در واقع بعد از آن بود که این ریل صدا کردن بچه‌ها از بند شروع شد. زنک پاسدار رحیمی با صدای مسخره و کشدارش اسامی بچه‌ها را می‌خواند و می‌گفت که به دفتر بند مراجعه کنند. روزانه 10 تا 15 بار این ریل تکرار می‌شد و بچه‌ها را دسته‌دسته از بند به خارج از زندان می‌بردند. از بند به خارج بند می‌بردند در آنزمان ما ملاقات نداشتیم نمی‌فهمیدیم کسی که بیرون می‌رود کجا می‌رود؟ و هیچ اطلاعاتی در رابطه با آن به‌دستمان نمی‌آمد، تا این‌که یکروز یکی از بچه‌های زندانی را به داخل بند آوردند ظاهراً به اشتباه یک زندانی مجاهد را به داخل بند آوردند که وقتی به داخل بند آوردند روی زمین افتاد و فقط فریاد می‌زد که کشتند همه را اعدام کردند پاسداران بند توی بند ریختند و کشان‌کشان او را بیرون بردند. این اولین اطلاعاتی بود که ما از بچه‌هایی که برده بودند توانستیم بگیریم. روز 23مرداد بود که بعدازظهر من و چند نفر دیگر از بچه‌ها را صدا کردند. باید بگویم که در آنزمان از بند ما دو اتاق به‌طور کامل تخلیه شده بود وقتی که من را بردند بچه‌های اتاق 6 و اتاق 8 از سالن 2 بند زنان زندان اوین را برده بودند، که هر کدام حدود 30نفر جمعیت داشت در آنجا من دژخیم مجتبی حلوایی را دیدم که با قساوت تمام در واقع فرماندهی می‌کرد این‌که هر چه بیشتر بچه‌ها را به کمیسیون مرگ بفرستد برای اعدام داخل راهروها زندانیان مجاهد از زن و مرد ردیف شده بودند، با چشم‌بند نشسته بودند که مرا به سلولهای انفرادی بردند در سلولهای انفرادی صدا باز و بسته شدن درها مستمر شنیده می‌شد به‌خصوص شبها که این صدای باز و بسته شدن بیشتر بود و نشان از این می‌داد که بچه‌ها را برای اعدام می‌برند.
ولی به‌طور خاص یک شب من با صدای جیغ و عربده‌های زنان پاسدار از خواب پریدم که بزعم خودشان تکبیر می‌گفتند که صدای شعار مجاهدینی که برای شهادت برده می‌شدند شنیده نشود و تعداد زیادی از بچه‌ها را آنشب برای اعدام بردند. روز 13شهریور بود که ما را به اتاق در بسته بند 1 پایین منتقل کردند. من وقتی خودم ... در را باز می‌کردند و بیرون می‌رفتیم تلاش می‌کردم که دنبال یک نشان از این بچه‌ها بگردم.
دنبال یک جفت کفش یک لباس یک نشانی که بفهمیم بجز ما کس دیگری از این کمیسیون مرگ برگشته ولی هیچ اثر و هیچ نشانی پیدا نمی‌کردم. در واقع باورم نمی‌شد که این همه نفر که رفتند واقعاً تنها ما برگشته باشیم تا این‌که اولین سری بچه‌ها برای ملاقات رفتند یکی از بچه‌ها بود به‌نام آزاده طبیب که او را هم برای اعدام برده بودند که خواهری داشت خواهرش برای ملاقات رفت و وقتی برگشت گفت: ساک آزاده را به خانواده‌ام دادند وقتی من خودم این خبر را شنیدم دیگر مطمئن شدم که تنها از این حجم نفرات، این حجم زنان زندانی مجاهد که رفتند فقط ما 35 نفر باقی مانده‌ایم و هیچ‌کس دیگری زنده نمانده! می‌دانید که همه آن بچه‌ها تمامی نفراتی که برای اعدام برده شدند دارای حکم ابلاغ شده از طرف حاکم شرع رژیم بودند از طرف اجرای احکام شرع زندان رسماً به آنها ابلاغ شده بود زیرش را امضا کرده بودند. اکثریت آنها بیش از 5‌سال از حکم‌شان را گذرانده بودند، حتی تعدادی از آنها حکمشان تمام شده بود. فرحناز ظرفچی دانش‌آموز بود و حکمش را گذرانده بود حکمی نداشت حکم‌شان تمام شده بود و بایستی آزادش می‌کردند. مژگان سربی، اشرف احمدی، اشرف فدایی که در مرداد ماه سال 67 پایان حکمش بود و بایستی که در همان مرداد‌ماه آزاد می‌شد. در خصوص تصمیم رژیم برای قتل‌عام‌ها، رژیم از قبل از سال 66 اقدام به جداسازی زندانیها کرده بود، اقدام به جداسازی زندانیان و طبقه‌بندی آنها کرده بود، در آخر این تقسیم‌بندی ما را به‌بندی موسوم به آموزشگاه بردند این آموزشگاه 3 سالن داشت که من از یکی از خواهرانی که قبلاً در زندان اوین بوده و گزارشی نوشته این گزارش را می‌خوانم در خصوص بندهای آموزشگاه. این خواهر مجاهدمان می‌گوید از بندی که ما بودیم 150نفر را با اسم کامل ثبت شده از بین ما بردند روزهای اول مرداد من درطبقه دوم بند 2 موسوم به آموزشگاه بودم.
این بند 3طبقه دارد در طبقه پایین 5‌ اتاق در بسته است و در هر اتاق 20 تا 25 نفر در بسته زندانی هستند طبقه دوم شامل 12 اتاق که یک اتاق آن به زندانیان جرایم اقتصادی اختصاص داشت و در بقیه اتاقها زندانیان مجاهد زندانی بودند در این سه طبقه تقریباً 400 ‌زندانی وجود داشت. درسالن 3 ‌زندانیانی بودند که رژیم روی آنها حساسیت ویژه داشت از این زندانیان مجاهدی که رویشان حساسیت ویژه داشت در واقع اینها نفراتی بودند نفرات تحصیل کرده و با فرهنگ مثل دکتر شورانگیز رحیمیان دکتر شورانگیز کریمیان، فضیلت علامه، مریم ساغری، رضیه آیت‌الله شیرازی، مریم توانا، پروین حائری و خواهر شهیدمان منیره رجوی بودند. البته باید بگویم که روی منیره رجوی به این دلیل حساس بودند که خواهر برادر مسعود بود، منیره خصوصیات خیلی والای انسانی داشت. بچه‌ها خیلی از او خاطره نقل می‌کردند از این‌که که وقتی ملاقات می‌کرد دو فرزند کوچک داشت وقتی ملاقات می‌رفت تلاش می‌کرد از بچه‌هایش چیزهایی را بگیرد و برای مادرانی که با بچه‌هایشان در زندان بودند بیاورد یا تلاش می‌کرد حتی از غذای خودش به بچه‌هایی که مریض بودند، زندانیانی که مریض بودند برساند. می‌دانید که این صد در صد مخالف با خصلت و خوی ضد‌بشری که آخوندها دارند به‌خصوص در زندان در زمانیکه تعارف کردن غذا به ‌همدیگر در زندان ممنوع است در زمانیکه صحبت کردن دو زندانی با هم جرم محسوب می‌شود در حالی‌که کوچکترین رابطه انسانی با هم جرم است و مجازات آن شلاق و شکنجه است به همین دلیل منیره را به‌دلیل خصوصیات پاک انسانیش و به‌دلیل این‌که خواهر برادر مسعود بود در این بند برده بودند روی این بچه‌ها حساسیت خاص داشتند هیچ‌وقت نمی‌گذاشتند ما با این بچه‌ها ارتباط برقرار کنیم. سالن بعدی سالن دو بود که برایتان توضیح دادم که شامل 12 اتاق بود و سالن بعدی قسمت بعدی بند پائین بود که تعدادی از بچه‌های قزلحصار و گوهردشت که بچه‌های تنبیهی بودند در آن آورده بودند. بچه‌های تنبیهی اکثریت‌شان بچه‌های با سنهای پائین، کم سن و دانش‌آموز بودند که دستگیر و به زندانی آمده بودند و در قزلحصار و گوهر‌دشت بندهای تنبیهی مختلف رفته بودند در خصوص بچه‌های این بند تنبیهی و به‌طور خاص بچه‌های زیرزمین یک خواهر مجاهد گزارشی را در خصوص آنها نوشته که من این قسمت را هم برای شما می‌خوانم:
«... زیرزمین محل مخوفی بود که نزدیک 20تن از خواهران در آن به‌مدت 1 تا 4سال زندانی بودند. آنزمان که لاجوردی هنوز حضور مستقیم در اداره زندان داشت وجود زیرزمین را به‌کلی حاشا می‌کرد این شیرزنان که اغلب دانشجو و از قشر تحصیلکرده بودند به‌دلیل روحیه بالا و ایستادگی بر روی هویت مجاهد در برابر زندانبانان، همواره تحت فشارهای خاص قرار داشتند آنها را در اتاق کوچکی زیر بندهای عمومی نگه می‌داشتند در این اتاق کوچک و بدون هواخوری بیش از 20نفر را حبس یا بهتر است بگوییم پنهان کرده بودند. همواره با کمترین بهانه‌یی به افراد اتاق هجوم می‌آوردند این خواهران آن‌قدر در زیرزمین مانده بودند که برای خود سرودی به‌نام سرود ملی زیرزمین درست کرده بودند و آن را همیشه می‌خواندند. بچه‌های زیرزمین همواره مورد احترام و محبت همه زندانیان بودند و با شروع قتل‌عام همین خواهران در اولین سری اعدامی‌ها با روحیه‌ای سرشار، سرفراز و پرغرور طنابها رابوسیدند... ! از این خواهران هیچ‌کس زنده نماند. دژخیم حسین‌زاده که رئیس زندان بود، دژخیم مجید سرلک و دژخیم حداد که از دادیاران زندان بودند و زمانی پلید نماینده وزارت اطلاعات لابلای صحبت‌هایشان بارها و بارها به بچه‌های تنبیهی گفته بودند که ما می‌خواهیم یک تصفیه بکنیم. اوایل سال 67 به یکسری از خانواده‌هایی که بچه‌هایشان تنبیهی بودند گفته بودند که به بچه‌هایتان بگویید سر عقل بیایند والا همه آنها را تعیین‌تکلیف می‌کنیم
من شاهد بودم که در تیرماه 67 دادیاران زندان دژخیم سرلک و دژخیم حداد وارد بند شدند و از تک‌ تک ما سؤال کردند سر حکم ‌مان سر این‌ که به چه جرمی دستگیر شدید و مواضعمان سؤال کردند و کنار هر اسم یک علامت می‌زدند تمامی اینها نشانه‌ای دال بر یک تسویه ‌حساب و یا چیزی در این زمینه بود.
یک مورد خانمی جوانی بود که خودش سیاسی نبود و همسرش سیاسی بود همراه با همسر و فرزند کوچکش دستگیر شده بود و به زندان آمده بود بعد از مدتی در قتل‌عام سال 67 خودش و همسرش را برای کمیسیون مرگ بردند به هر دو حکم اعدام داده بودند و آنها را به محل دار زدن برده بودند وقتی به محل اعدام رسیدند اینها را به بالای چهارپایه برده بودند و چهارپایه‌ها را از زیرپای همه خالی کرده بودند بجز چهارپایه‌ای که زیرپای این خانم بود که او شاهد شهادت همسر و شهدای دیگر بود، که به‌شدت بهم ریخته بود.
نمونه دیگر: رژیم از زندانیانی که آزاد شده بودند هم نگذشته بود. تعدادی از زنان زندانی را که آزاد شده بودند برای کمیسیون مرگ آوردند و به بیدادگاههای مرگ بردند. یکی از زنان مجاهد بود که تعادل روحی‌اش بهم ریخته بود، مدت یک ‌سال بود که مطلق از او خبر نداشتیم و نمی‌دانستیم که کجا او را بردند ولی برای قتل ‌عام ‌ها آورده و به کمیسیون‌ مرگ برده بودند. وقتی از او می‌پرسیم تو کجا بودی چه بر سرت آوردند نمی‌توانست جواب دهد... ! نمی‌دانم کجا بودم فقط جایی بودم که همیشه زیر پایم آب بود. اینرا در حالتی می‌گفت که روزانه تعدادی قرص مصرف می‌کرد فقط برای این‌که بتواند تعادل مینیمم وضعیت حیاتی‌اش را حفظ کند ولی با این وضعیت او را برای اعدام آورده بودند. نمونه‌های مشابه زیاد است ولی من می‌خواهم نمونه‌هایی از حماسه‌ها و مقاومتهای زنان مجاهد زندانی بگویم. می‌خواهم از ملیحه اقوامی بگویم.
ملیحه اقوامی روی تکه‌ای کاغذ که از او در یکی از سلول‌ها به ‌جا مانده بود نوشته بود: «13مرداد 67 من ملیحه اقوامی در ساعت 3 بعدازظهر بدادگاه رفتم و حکم اعدام به من ابلاغ شد. الآن ساعت 7 بعدازظهر است که برای اعدام می‌روم. حدیث مرد مؤمن با تو گویم که چون مرگش رسد خندان بمیرد». یا فروزان عبدی که کاپیتان تیم ملی [والیبال] زنان بود که قبل از اعدام با وسیله‌ای روی دیوار سلولش حکاکی کرده بود که خدایا فروزانم کن چون ابری در راه تو بمیرم.
اشرف فدایی زن مجاهدی بود که در سن 16 یا 17‌ سالگی دستگیر شد و 7‌سال حکم گرفته بود و در مرداد ماه سال 67 ‌حکمش تمام می‌شد ولی وقتی که می‌خواستند او را ببرند گفت من به اسم مسعود رجوی می‌روم و می‌دانم که مرا امروز برای اعدام می‌برند. اگر امروز اعدام‌ مان کنند در آگاهی مردم خیلی مؤثر خواهد بود.
یا از اعظم طاق‌دره بگویم که موقع خروج از بند که برای اعدام می‌بردنش گفت بچه‌ها اعدام می‌شویم مجاهد گفتن خون می‌خواهد و باید که خون آن را بدهیم یا لیلی حسینی که در دادگاه به آخوند نیری رئیس بیدادگاههای رژیم گفت شما مثل بوزینه‌هایی می‌مانید که تلاش می‌کنید خود را خوش‌ چهره نشان دهید ولی چهره شما رو شده است.
در بین قتل‌عام شده‌گان سال 67 تعدادی از مجاهدین زندانی کمتر از 16 – 17سال دستگیر شدند این بچه‌ها حداکثر جرمشان این بود که نشریه خوانده بودند یا نشریه فروخته بودند یا در مدرسه‌شان هوادار بودند، در میتینگ‌ها و راهپیمایی‌ها شرکت کرده بودند یکی از خواهرانمان در گزارشی که نوشته اسامی این بچه‌ها را گفته که برایتان می‌خوانم.
زهره حاج ‌میر ‌اسماعیل 16ساله، لیلا حاجیان 16ساله، سهیلا یا فرشته حمیدی 16ساله، رویا خسروی 16ساله، مهری درخشان نیا 16ساله، سودابه رضازاده 15ساله، تهمینه ستوده 17ساله، سهیلا شمس 17ساله، سوسن صالحی 17ساله، منیره عابدینی 16ساله، مهتاب فیروزی 15ساله، فرحناز مصلحی 15ساله، سیمین نانکنی 17ساله، اشرف عزیزی 17ساله، ملیحه اقوامی 18ساله، پروین باقری 15ساله.
تعدادی از زنان مجاهدی که در اعدام ‌های سال 67‌شهید شدند دچار معلولیتهای جسمی مادر زاد بودند و یا معلولیتهایی که در اثر شکنجه در دوران حبس دچار شده بودند البته اینها گوشه کوچکی از مشاهداتی است که من و خواهران و برادرانم توانستیم به شما بگوییم و در خیلی نقاط و شهرها و زندانهای دورافتاده و گوشه‌های پنهانی در داخل خود اوین بود که هیچ‌وقت خبرش نرسید و هیچ اطلاعاتی ما نداشتیم.
متشکرم