۱۳۹۴ شهریور ۵, پنجشنبه

ایران-يادي از شهيد سر بدار زهره عين اليقين

من مي‌کوشم در اين شبها چگونه زيستن و چگونه ماندن را در مکتب پيشوايمان علي (ع) بياموزم. فکر ميکنم
 هرکس در صحنه زندگي نغمه خود را مي‌خواند و مي‌رود ولي آنچه مي‌ماند انسانيتي است که پاک و بي‌شائبه همچنان پابرجاست
ایران-يادي از شهيد سر بدار زهره عين اليقين
زهره از کاندیداهای مجاهدين در نخستین انتخابات مجلس شورا درسال 58بود 
پپس از دستگیری زیر شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت براثر شکنجه هایی که روی او اعمال کردند کلیه هایش تقریباً از کار افتاد. بارها او را به انفرادی فرستادند و هر بار باروحیهٌ بالاتر به بند بر گشت. 
وی از جمله نخستین مجاهداني بود که در مرداد67 در اوین به شهادت رسید بي‌شائبه همچنان پابرجاست
برای دیدن کلیپ برنامه ای از سیمای آزادی در مورد این شهیدقهرمان به این لینک کلیک کنید
http://bit.ly/1JzCYrt


۱۳۹۴ شهریور ۲, دوشنبه

ایران- عکس و یادگاریها30هزار گل سرخ به روایت تصویر

سی هزار گل سرخ
عکسهای باارزش و تاریخی یادگاریها و عکسهای شهیدان مجاهد سر بدار درموزه مقاومت ایران که سایت مجاهد منتشر کرده است

برسینه ات نشست، زخم عمیق کاری دشمن، اما، ای سرو ایستاده نیافتادی، این رسم توست که ایستاده بمیری

در تو ترانه های خنجر و خون، در تو پرندگان مهاجر، در تو سرود فتح، اینگونه چشمهای تو روشن هرگز نبوده است





ایران-شراره های 67 به یاد مریم و رضا محمدی بهمن آبادی

از سیمای آزادی 

شراره های 67

 خواهر و برادر بر دار


 بزودیمریماز دوستان خیلی نزدیکم شد. او از چهره های شاخص و فراموش نشدنی زندان بود، گویی انواع شکنجه ها و فشارهای زندان هیچ تأثیر منفی در روحیات او نداشت و همچنان صدای خنده های از ته دل و دلنشین او در هر بند و سلولی که بود توجه همه را جلب میکرد. یکی از ویژه گیهای رفتاری او این بود که همیشه انرژی مثبت و شادی و شادابی در هاله روابط بیرونی و محیط پیرامونش منتشر میکرد.


ایران -يادي از مجاهد سربدار اسماعيل ميرباقري طباطبايي

يادي از مجاهد سربدار اسماعيل ميرباقري طباطبايي
مجاهد شهيد سيد اسماعيل مير باقري طباطبايي 18 ساله بود كه درجريان انقلاب ضدسلطنتي باسازمان آشنا شدبعداز پيروزي انقلاب در دانشگاه تهران فعاليت تمام وقت خود را در ارتباط با سازمان ادامه داد و در شهريورسال60 در يك مراجعه به خانه مورد شناسايي مزدوران قرار گرفت و ساعت 24 شب مورد تهاجم پاسداران قرارگرفت او موفق شد ازخانه فراركند ولي درمحاصره هنگام ورود به خانه يكي ازهمسايه ها دستگير شد. 

دراين هنگام كه پاسداران وي را كشان كشان با پاي برهنه ميبردند به تمسخر به وي ميگويند كه پابرهنه هستي!؟ وي ميگويد” افتخار ما هست كه پا برهنگان تاريخ هستيم” بعداز 2 سال شكنجه آزاد شد درحالكيه همچنان آثارزخم شكنجه بر روي پاها وپشت وي باقي بوداما بلافاصله بعد از آزادي توانست به سازمان وصل شود ولي مجددا در تاريخ 16 شهريور 62 (بهمراه همرزمش مجاهد شهيد حسين مشهدي ابراهيمي) دستگير شدوطاق جديد از مقاومت و روحيه سرشار و انقلابي در زندان به نمايش ميگذارد او درزندان همواره به ديگران انگيزه ميداد ودربرنامه هاي جمعي و هنري شركت فعال داشت.

بعد از اينكه دراوايل سال66 خواهران وبرادرش توانستند خودرا به پايگاههاي ارتش آزادي درنوارمرزي ميهن برسانند و در ملاقات اين خبر را مي شنود، قهقهه بلندي سر ميدهد بطوريكه دژخيمان تاب نياورده وبلافاصله بعداز ملاقات او را مورد بازجويي قراردادند.
اسماعيل قهرمان آخرين ماههاي عمر پر بارش بعداز 19 بهمن سال 66 تا لحظه اعدام در انفرادي بسر برد و اين در حالي بود كه او در اعتصاب غذا بود.
يكي از پاسداراني كه درصحنه اعدام اين مجاهد حضور داشت بعدها به خانواده شهيد مراجعه كرده وضمن ابراز 

ندامت صحنه شهادت او را اينطور تعريف كرده بود

اسماعيل جزو اولين دسته زندانيان قتل عام شده در مرداد 67 بود او را همراه با 7نفره براي اعدام برده ميشود 
هنگاميكه طناب دار را به گردنش انداخته و براي آخرين بار از او خواستند ندامت كند پاسخ كوبيده او كه آخرين كلامش بود فرياد مرگ بر خميني درود بر رجوي بود فريادي كه 30 هزار بار تكرار شد و هر بار دژخيمان را بور و زبون به سرنگوني نزديكتر كرد
پيكر اين شهيد قهرمان مخفيانه و بدون اطلاع خانواده دربهشت زهرا- قطعه 87 - شماره رديف 76 - شماره قبر 28 

به خاك سپرده شد

نامه ها و دست نوشته هائى از اين مجاهد قهرمان به جاي مانده كه روح عاشق او را به تصوير ميكشد از جمله

عزيز چشمان من لحظه لحظه يخهاي زمستان درخروش بيامان بهاران ذوب ميشود، بهار از دل خزان و از عمق سرما گلواژه شكفتن را جوانه ميزند، اينك در آستانه به بارنشستن عاطفه بايد با عشق تسليم محض خدا باشيم.
شب ميهنم بهار تو بهار نغمه ها است
دربهار زندگي تو من ترا درميان بنفشه ها ميبينم، چه زيبا است وقتي توهم آواز پرنده ها دامنت را هزاران هزار بنفشه فرا گرفته دست در دست هم لبخند در چشمانمان گريه هايمان بپايان ميرسد
توبهارمن گل بنفشه اي داداش اسماعيل عيد65

۱۳۹۴ مرداد ۲۹, پنجشنبه

ایران- قتل عام 67یادی از مجاهد شهید محسن کاظمی نیشابوری

محسن از سربدارانی است که در 11 مرداد67 بوسه بر دار زد او در سال 61 در قسمتی از نامه ای برای برادرش مجاهد شهید کاظم چنین نوشته بود
ایران- قتل عام 67از شعر از مجاهد شهید محسن کاظمی نیشابوری
ایران- قتل عام 67از شعر از مجاهد شهید محسن کاظمی نیشابوری

و این چنین بود که بوسه بر طناب زد
او که شاعر بود به شیوا ترین بیان رمز سر بداران 67 را در قالب شعری زیبا سروده بود
و ا یمان و امیدش به طلوع صبحی روشن


ایران- قتل عام 67از شعر از مجاهد شهید محسن کاظمی نیشابوری

در برنامه خون است و ماندگار با او همراه میشویم و عهدی دوباره می بندیم


ایران- قتل عام 67-خانواده قتل عام شدگان بر مزار شهیدان

خانواده قتل عام شدگان بر مزار شهیدان

نام‌ها و چشم‌ها -این شب چرا نمی‌رود از پلک‌های من؟
فکر چه‌اش کشاند
از پنجره به تو؟
چشمی که پلک می‌زند اینک به روی سقف
از من چه وعده‌یی به شبی این‌چنین گرفت؟
او از کجا گرفته نشانی چشم من؟
ــ این شب چرا نمی‌رود از پلک‌های من؟ ــ
این نام‌ها
در این ردیف و ستونها
با من چه گفته‌اند؟
آن چشم‌ها
آن رنگهای مردمکان نجیب عشق
در من چه می‌کنند
تا چند
تا کجا نگران نگاه من؟
(نشنیده‌ام به قصه، ترانه
بر پرده‌ها ندیدم
در برگ برگ حجم کتابی که خوانده‌ام
یادم نمی‌دهد قـد
حجم شقاوتی که چنین می‌تند به هم
ـ بی‌حد و بیشمار ـ )
دلتنگی مدام مادرم از عشقهای اوست
او در شکنج سرد زمان
با دردهایش تکرار می‌شود
و «آه» هایش را
در سایه‌های سنگ‌ها
دفن کرده است.
در اشکهای عاشقانه‌ی مادر
من دیده‌ام تباهی جلاد قرن را
و اینک
در برگ‌های کتابی که دستم است
احساس می‌کنم

۱۳۹۴ مرداد ۲۷, سه‌شنبه

ایران- قتل عام67-کلیپ خاطرات تکاندهنده مادرابراهیم پور از خاکسپاری پسرش وشهیدان دیگر مازنددان در دهه60 توسط پدرومادرها ویک فیلم خاکسپاری مخیفیانه از دو شهید درنوزدهمین همیاری با سیمای آزادی


ایران- قتل عام67- به یاد مجاهد شهيد امير مهران بي غم از سربداران67 کلیپ صدای شهید وزندگی نامه

خاطراتی برگرفته از فیس بوک منوچهر بی غم برادر مجاهد شهید مهران بی غم

سربدار 67، مجاهد شهید "مهران بی غم
مهران در سال شصت دستگیر و به 6 ماه زندان محکوم شد. با حکم 6 ماه، 6 سال او را در زندان نگه داشتند. پس از آزادی در پی تلاش برای پیوستن به ارتش آزادی مجددآ دستگیر و در تابستان 67 سربدار شد
در مرداد سال ۶۷، در قتل عام زندانیان سیاسی که برادرم (مجاهد شهید، مهران بی غم) را در زندان گوهردشت اعدام کردند و آذر ماه به پدرم از طرف دادستانی کرج تلفن کردند که بیا وسایل پسرت را بگیر، پدرم که تمام بدنش به رعشه افتاده بود رفت وسایلش را بگیرد به او گفتند اگر قبر پسرت را میخواهی‌ باید ۵۰ هزار تومان به حساب امام ملعون بریزی و پدرم امتناع کرد و حالا حکایت اعدامهای این زمان است که پول طناب دار را هم میگیرند

مهران به این شعر علاقه زیادی داشت
ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم.....هیچ نه معلوم گشت آه که من کیستم
موج زخود رسته یی تیز خرامید و گفت.....هستم اگر میروم گر نروم نیستم
کلیپ صدای مهران بی غم
برنامه ای از سیمای آزادی 


۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

ایران- قتل عام67- یادی از مجاهد شهید شاهرخ نامداری- طنين و گل بابونه در ديداري كه هرگز محقق نشد


ایران- قتل عام67-  آخرین پیام مجاهد شهید شاهرخ نامداری

طنين و گل بابونه در ديداري كه هرگز محقق نشد




دخترك 4 ساله در يكي از همان روزهاي مرداد‌ماه 67، با يك دسته گل بابونه به‌ جلوي درزندان رفته بود تا پدرش را ملاقات كند. جلادان خميني يك جلد قرآن و يك جلد نهج‌البلاغه به‌ همراه لباسهاي خونين شاهرخ را در مقابل او گذاشتند و به ‌او گفتند: «ديگر پدرت را نمي‌بيني، او را كشتيم». دخترك معصوم در كنار مادرش همين كلمات را تكرار مي‌كرد.
شاهرخ ‌نامداري‌مسجدي در سال1336 در يك خانوادهٌ كارگري در مسجدسليمان متولد شد. در انقلاب ضدسلطنتي سال57 فعالانه شركت كرد و پس از انقلاب يك انجمن صنفي سياسي به نام كانون ديپلمه‌هاي بيكار مسجدسليمان تشكيل داد.
از آن پس شاهرخ به هواداران مجاهدين پيوست. در تابستان58 او را به‌خاطر فعاليت تبليغي به‌سود مجاهدين به زندان انداختند و پس از آزادي از زندان به‌فعاليت تمام‌ وقت سياسي روي آورد.پس از 30خرداد60 تا اوايل سال64 به فعاليتهاي پراكنده‌اش ادامه داد و به حمايت از خانواده‌هاي زندانيان سياسي مي‌پرداخت تا اينكه در 15فروردين سال64 در ماهشهر دستگير شد.
شاهرخ به ‌هم‌زنجيرانش گفته بود اسم دخترم را 'طنين' گذاشته‌ام « تا طنين فريادهاي هزاران هزار عمو و خاله‌يي باشد كه در زندانها و شكنجه‌گاهها فريادشان و حتي نامشان را كسي نشنيده است»
در آخرين ديدارشاهرخ گفت:"سلامما را به بچه ها برسان و بگو ما تا به‌آخر ايستاده‌ايم".
او در مرداد 67 سر بدار شد و همراه شمار ديگري از قهرمانان زندان مسجدسليمان در يك گور جمعي به‌خاك سپرده شد.
قسمتي از خاطرات خواهر شهيد
من دو ماه بود که از زندان آزاد شده بودم حالا دو هفته بود که زندانيان را ممنوع ملاقات کرده بودند و همه نگران بوديم آن شب آخر مادرم تا صبح نخوابيد و قدم ميزد و ميگفت صداي گوله‌ها را مي‌شنوم. صبح از دادسراي انقلاب اسلامي به ما زنگ زدند که داماد شما به دادسرا بيايد وقتي او برگشت از جواب دادن طفره ميرفت آنجا بود که من با گريه فرياد زدم علي‌ علي … بچه‌ها را کشتند؟ علي‌ بگو راستش را بگو دادسرا چه خبر بود؟ 
او گريه کرد، داد زد و گفت نمي‌خواهم باور کنم، تمام بچه‌ها را کشتند و نام ميبرد: داريوش يوسفي، منوچهر ذوالفقاري، وحيد وليوند، شاهرخ و…. خيلي‌‌هاي ديگر از بهترين بچه‌هاي مجاهد شهر ما… و من ديدم که مادرم بعد از شنيدن اين خبر سر خودش را به در و ديوار ميزد و ما همگي شيون و زاري ميکرديم دوستان آمدند خانه ما و ميگفتند که هر گوشه شهر مسجدسليمان مردم عزادار هستند و شهر در ماتم و عزاست. هر قسمت از شهر ما يادگار يکي‌ از بهترين هايي بودند که اعدام شده بودند. از دادسرا زنگ زدندكه حق گرفتن مراسم عزاداري را نداريد و آرام مي‌رويد به سر قبر اما مادر دلير من قبول نکرد و به همه خبر داديم و همراه با ديگر خانواده‌ها به جائي‌ که بچه‌ها را دفن کرده بودند رفتيم. چهره مادرم يادم نميرود زماني که پاسدارها را اونجا ديد فرياد زد: شاهرخ نميگذارم که دشمنانت اشک من را ببينند…
در لابلاي وسايل شاهرخ يک دفترچه يادداشتي بود که شعر مينوشت. عنوان شعر اين بود :
ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم، محصول دعا‌ در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش، اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم
و الان که سالروز آن کشتار است دنيا بداند، رژيم جنايتکار آخوندي بداند که نه فراموش مي‌کنيم و نه مي بخشيم و زبان به زبان، نسل به نسل اين جنايت بازگو ميشود و از پا نمي نشينيم تا گرفتن انتقام خون همه کساني‌ که اعدام شدند يا به هر شکلي‌ به دست اين جنايتکاران شکنجه شدند، جان دادند و زندانيا‌ن سياسي که الان در زندانها هستند.
هر روز انگيزه هايمان را تقويت مي‌کنيم … و از حق آزادي انساني‌ دفاع مي‌کنيم که آزادي سر منشأ آن انسانيت 
است.

 دل نوشته ی از زندانی سیاسی سابق ماهرخ نامداری بر گرفته از صحفه فیس بوک وی

ایران- قتل عام67- عکس مزار شهیدان قتل عام 67 در گورستانی دور افتاده در مسجد سلیمان

برای مرداد خونین ... برای سال ۱۳۶۷ که بر قلبم نقش خورده است ،،برای زیبا‌ترین واژه‌ها ... گلهایی که فریادشان اوج طنین تماشا ترین بغض زمین است، زخمشان بی‌ مرهم‌ترین زخم زمان است خوش‌ترین رنگ شقایق 

گریه‌ام بر خاموشی صدایتان نیست گریه‌ام بر زخمیست که از انسان خورده اید .
روزهایی که شقایق وار دل را به آسمان دادند زیرا که زمین جایگاه شقایق نبود. خاطراتم را مرور می‌کن.
شبهای تمام نشدنی،‌ شبهایی که مادرم میگفت صدای گلوله را میشنود ... با هر تپش قلب...
و باز دلم را به دلداری او خوش میکردم ... که فردا روشنی روز است شاید بشود بار دگر به امید نگاه کرد.
روزی که از آسمان خون می‌بارید دلهره نگرانی ممنوع الملاقات بودن، و به بیراهه رفتن در کلام که شاید آرامشی بر زخم مادرم باشد.
ساعتها کند حرکت میکردن ... به جز صدای چه بر سرشان آمده صدایی نبود
گاهی به آسمان نگاه میکردم چه بیرحمانه سرخ بود چه بی‌رحمانه سکوت کرده بود
و آمد پیکی که هیچوقت خواهان خبر دادنش نبودم ... از علی‌ پرسیدم دادسرا چه خبر؟ علی‌ بغضش را فرو خورد...
و گفت بچه‌ها خوبن اما من در نگاهش میدیدم که چه پر آشوب است. باز پرسیدم شاهرخ را دیدی. از منوچهر چه خبر، داریوش چی؟
یکی‌ یکی‌ اسامی بچه‌ها را می‌گفتم که با هر بار اسم آوردن، علی‌ را میدیدم که التماس میکرد که قدرت بازگو کردن را ندارد
و من با دل آشفته‌ به زبان آمدم علی‌ بچه‌ها را کشتن؟ علی‌ بگو چه بر سرشان آماده؟ سکوت تلخ را بشکن ...
که علی‌ با فریاد ... فریادی که از درون شکسته اش بر خواسته بود گفتتتتتت،،کشتن کشتن... همه را کشتن این از خدا بی‌ خبران...
بچه‌ها را قتل عام کردن. منوچهر .. محمد رضا .. علیرضا .. داریوش .. شاهرخ و دیگر همدلان را کشتن .. روز محشره .. روز بازخواست از خدا
روز کاشت شقایق در زمین خشک ،، روز فراموش نا شدنی ... فریاد مادرم و مادران، ضجه‌های خواهران ... و من چه دردی در سلول‌های بدنم احساس می‌کردم
گریه، فریاد، شیون شهرمان را چه غمگین کرده بود ... هر گوشه‌ی آن‌ غمی جانکاه بود... گفتند در بیرون از شهر دفن‌شان کرده اند ... لحظه دیدار رسید
دیدار با پاک‌ترین فرزندان آفتاب ... با زیبا‌ترین واژه انسان، با نماد مقاومت و فداکاری... مادرم گفت گل شقایق برای بچه‌هایم بخرید و راه افتادیم به دیدار شقایق‌های در خاک آرمیده 
دژخیمان مسلح منتظر بودند، می‌خواستند عجز و شکست ما را ببینند که مادرم با صدای بلند با دلی‌ پر از درد اما پنهان شده از دژخیمان گفت:
شاهرخ ... عزیزانم هرگز اجازه نمی‌دهم که دشمنان شما اشک و زاری ما را ببینند ... افتخار زمین... افتخار وطن هستید و سرود خرّم آن‌ روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم از پی‌ جانان بروم ...
بله سالهائی از آن‌ ج نایت می‌گذرد اما هرگز از صحنه تاریخ برداشته نمی‌شود، لکه ننگی بر چهره دژخیمان آخوندی و مرور آن‌ رستن امید در دلهای عاشق، دلهای بی‌ قرار، دلهای روشنی که به فردای آزاد دل بسته اند میباشد... نه‌ میبخشیم و نه فراموش می‌کنیم.
تا شقایق هست زندگی‌ باید کرد

۱۳۹۴ مرداد ۲۴, شنبه

ایران- به یاد مهشید رزاقی که مدال افتخار را در قتل عام 67 به گردنش آویخت و برادر شهیدش احمد

خانواده رزاقي دو شهيد تقديم آزادي مردم و ميهن نموده اند دو برادر به نام احمد و مهشيدرزاقي

مهشيد رزاقی معروف به حسين، بازيکن سرشناس تيم هما 5سال از محکوميتش گذشته بود! دارش زدند! خودشان حکمش را داده بودند روز 8مرداد ماه در گوهردشت چند روز بعد برادرش احمد را در اوين کشتند. خانواده رزاقی خبر مهشيد را به پدرش نگفتند چون می دانستند که نمی تواند تحمل کند 5سال لحظه شماری می کرد برای آزادی مهشيد به او نگفتند فقط خبر شهادت احمد را گفتند. 4سال بعد که مخفی کاری کردند به شکلهای مختلف نگذاشتند بفهمد که مهشيد را اعدام کردند 4سال بعد پدرش اتفاقی متوجه شد. بلافاصله تقی رزاقی پدرشهيد فوت کرد.
 مهشید رزاقی (حسین) عضو تیم ملی فوتبال امید ایران

یاد و خاطره مجاهد دلیر و محبوب، مهشید رزاقی (حسین) عضو تیم ملی فوتبال امید ایران، گرامی باد
سخن ازستاره درخشان دیگری از کهکشان پرفروغ مقاومت ایران است. سخن از مجاهد شهید مهشید رزاقی (حسین)، عضو تیم ملی فوتبال امید ایران و باشگاه هماست. مهشید در روز هشتم مرداد 1367 در زندان گوهردشت کرج، همراه با دهها مجاهد قهرمان دیگر، توسط دژخیمان حلق آویزشد و خون پاکش را فدیه راه رهایی خلق و میهنش نمود. 
مهشید در سال 1333، در مقصود بیک شمیران به دنیا آمد، از سنین نوجوانی و خیلی زود به دنبال فوتبال رفت، خصوصیات مردمی، فروتنی و در عین حال متانت او در محله و بین دوستانش زبانزد بود. کم کم در فوتبال استعداد خود را بارز کرد و به باشگاه هما رفت و در آنجا در کنار دوست گرانقدرش مجاهد قهرمان حبیب خبیری، کاپیتان تیم ملی فوتبال ایران، قرار گرفت. اوج درخشش مهشید در سالهای 56، 57 و 58 بود و در این سالها با شایستگی به عضویت تیم فوتبال باشگاه هما و تیم ملی امید ایران در آمد. او علاوه بر فوتبال در والیبال و ورزشهای رزمی نیز تبحر داشت. موج انقلاب ضد سلطنتی، مهشید را نیز با مقاومت و انقلاب آشنا کرد و با مجاهدین پیوند داد، پیوندی که استواری و خدشه ناپذیری آن را با خون خود مهر کرد. مجاهد قهرمان مهشید رزاقی پس از پیروزی انقلاب بهمن، خیلی زود به ماهیت خمینی و اعوان و انصار پلیدش پی برد و همراه با برادرانش از جمله مجاهد شهید احمد رزاقی که او نیز از ورزشکاران و فوتبالیست های شمیران بود، به مجاهدین پیوست و به همین خاطر مورد احترام و علاقه مردم از یک سو و آماج خشم و کینه حزب اللهی ها و عوامل رژیم از سوی دیگر قرار داشت. مهشید به خاطر فعالیت های افشاگرانه و انقلابیش در صفوف هواداران مجاهدین، در سال 59، یعنی پیش از شروع مبارزه مسلحانه دستگیر شد و زیر شکنجه های وحشیانه قرار گرفت، اما در برابر فشارها و شکنجه ها قهرمانانه مقاومت کرد و حتی از دادن اسم خود نیز امتناع نمود و در زندان تا مدتها او را به نام اسماعیل رزاقی می شناختند. پس از پایان محکومیتش، از آنجا که حاضر به پذیرش شرط دژخیمان برای محکوم کردن مجاهدین و رهبری مقاومت نشد، تا آخر و به 
مدت 8 سال در زندان و در اسارت باقی ماند. 
ایران- به یاد قهرمان ملی تیم هما مهشید رزاقی زندانی مجاهدی که در قتل عام 67 مدال افتخار را به گردنش آویخت وتا ابد جاودانه شد
یکی از هم زنجیران مهشید می گوید: « اردیبهشت سال 64، همه باصطلاح ملی کش ها را به اوین منتقل کردند، من و مهشید هم به اتفاق به اوین رفتیم، یک روز بعد از ظهر من و مهشید و چند نفر دیگر را برای باصطلاح برخورد به بازجویی صدا زدند، دوره محکومیت ما تمام شده بود و ما منتظر بودیم. 6 نفر بودیم که رفتیم و در مقابل اتاق بازجویی به خط شدیم. بازجو در اتاق را باز گذاشته بود و با صدای بلند با مخاطبین خود صحبت می کرد، طوری که صدایش در راهرو میپیچید. نوبت به مهشید که رسید، بازجو با لحنی فریبه کارانه گفت: آقای رزاقی! ورزشکار ملی پوش خوشنام در محله! به به! بفرمائید! ما می خواهیم تو را آزاد کنیم، اما شرط آزادی تو این است که بروی در مسجد تجریش، که ما مردم را در آن جمع می کنیم، سخنرانی کنی و «منافقین» را محکوم کنی! و بگوئی من مهشید رزاقی، فوتبالیست معروف که قبلاًً منافق بوده ام، حالا آنها را محکوم می کنم، هم چنین بایستی ازدواج مسعود و مریم را با صدای بلند محکوم کنی! آیا حاضری؟ مهشید با خنده ای تمسخرآمیز جواب داد نخیر! بازجو با تعجب و خشم گفت: تو حاضر نیستی ازدواج آنها را محکوم کنی؟! مهشید باز هم جواب منفی داد. بازجو از خشم عربده می کشید و دشنام می داد که داری مرا مسخره می کنی؟! و باز تکرار کرد: آیا حاضر به سخنرانی در مسجد هستی یا نه! و این بار هم مهشید با قاطعیت جواب داد: نخیر نیستم ! و بازجو که از خشم دیوانه شده بود، گفت: پس برو آن قدر بمان تا بپوسی! و مهشید با گردنی افراشته از اتاق بیرون آمد و در کنار ما نشست. مجاهد شهید صمد امامعلی که در جریان عملیات مروارید به شهادت رسید و آن روز در میان ما بود، آهسته به مهشید گفت: زنده باد! خوب توی پوزه اش زدی! و همه بچه ها فاتحانه خندیدند. مجاهد قهرمان مهشید رزاقی در تمام سالهای زندان از روحیه ای بالا و مقاوم برخوردار بود، در زندان گوهردشت او مسئول ورزش جمعی بود و آن را به صورت جالبی که همه زندانیان را به شور و نشاط می آورد اجرا می کرد و همه در آن شرکت می کردند. این کار او در بالا بردن روحیه زندانیان بسیار مؤثر بود، به نحوی که هر کس در این ورزش جمعی شرکت می کرد، از طرف زندانبانان به عنوان زندانی مقاوم شناخته میشد.

۱۳۹۴ مرداد ۲۳, جمعه

ایران- قتل عام67- اینجا اوین است

برگرفته از سایت همبستگی ملی

مینا انتظاری: اینجا اوین است!

بهار سال ۱۳۶۵ که دسته دسته بصورت تنبیهی از بند زنان زندان قزلحصاردوباره به زندان مخوف اوین منتقل میشدیم با مهناز فتحی گوهردانهآشنا شدم و خیلی زود دوستی صمیمانه مان شکل گرفت.... بعد از پنج سال تحمل درد و رنج و حبس و حرمان در زندانهای رژیم آخوندی، گویی این جابجایی ها و فشار و سرکوب های مستمر هیچ نقطه پایان و انتهائی هم نداشت.
همان روزهای اول ورود به بند جدید بود که حمله و هجوم نوبتی مجتبی حلوائی شکنجه گر بدنام اوین و اوباش پاسدارش برای منکوب کردن ما آغاز شد. آنها بیرحمانه ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند و تا نفس داشتند با پوتینهای نظامی شان بچه ها را زدند. بطوریکه خودشان به نفس نفس افتاده بودند و در برابر اعتراض ما میگفتند: " شماها اگه آدم شدنی بودید توی این پنج سال شده بودید حالا فقط میخوایم یادتون بیاریم که اینجا اوین است!"
البته ما، همه ما، آن روزهای خون و جنون بازجویی در اتاقهای شکنجه اوین در زیر سیطره لاجوردی جلاد و شبهای تیرباران یاران و کابوس شمارش تیرهای خلاص عزیزان همبندمان را در سال شصت کاملآ بیاد داشتیم و خیلی از ما هنوز از آثار زخمهای عمیق جسمی و روحی آن ایام رنج میبردیم.... و ابدآ به یاداوری مجتبی حلوایی، آن دژخیم مسئول جوخه اعدام اوین، نیازی نداشتیم!

 بخصوص که ما از قزل حصار میامدیم و بسیاری از خواهران ما شکنجه گاه «تابوت، قبر یا قیامت» حاج داوود رحمانی و همینطور «واحد مسکونی» مخوف را پشت سر گذارده بودند. در واقع ما «دوزخیان روی زمین» چند سال بود که با تمام وجود و با جسم و جان خویش «دوران طلایی» آن امام شقاوت پیشگان را تجربه میکردیم...
در چنین فضایی از سرکوب که مستمرآ اِعمال میشد، دوستی های ما با یاران همدرد و همبندمان نیز دوام و قوام بیشتری می یافت تا جائیکه حالا بعد از پنج سال رنج و شکنج و پایداری، جمع مجاهدین زندانی با انسجام و اتحاد خاصی، در هر بند و تحت هر شرایطی، همچون تن واحد عمل میکردیم...

مهناز (آسیه) و برادر کوچکترش حسین فتحی از دستگیری های سال شصت بودند که به جرم فعالیت سیاسی در ارتباط با مجاهدین خلق، بعد از طی مراحل سخت بازجویی در بیدادگاه آخوندی محکوم شده بودند. حکم زندان مهناز ۱۰ سال بود و برادر دلیرش فکر میکنم ۷ یا ۸ سال حکم داشت.

بهرحال زندگی حتی در بند و زندان نیز ادامه داشت و ما در سخت ترین شرایط هم سعی میکردیم با آرمان «آزادی» و مرام آزادگی، روح و جوهر زندگی شرافتمندانه و شعله «امید» را همبسته با یاران، در وجود خودمان «زنده» نگه داریم. از همین روی، مظاهر زیبای زندگی همچون مهر و دوستی و همدلی و همدردی و همینطور شور و نشاط و سرزندگی، در زندگی روزانه و روابط انسانی مان موج میزد و عامل تقویت روحیه و مقاومت در مقابل دشمن مشترکمان میشد.
آری، آری، زندگی زیباست
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست
والیبال در زندان
در ادامه جابجایی ها، حوالی تابستان سال ۶۶برای مدتی در بند ۳۲۵اوین بودیم که حیاط کوچک و امکانات خیلی محدودی هم داشت. کاپیتان محبوبمان فروزان عبدی عضو تیم ملی والیبال زنان ایران، هر روز صبح زود با برپایی ورزش جمعی و یک ساعتی هم تمرین والیبال و عصر هم با به راه انداختن مسابقه والیبال، هلهله و جنب و جوش خاصی در بند ایجاد میکرد. از بچه های ثابت بازی هایمان، علاوه بر فروزان تا انجا که بیاد میاورم: ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین کیانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، اشرف موسوی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، محبوبه صفایی و مهناز فتحی... بودند.
توی تیم بندی های بازی والیبال داخل بند که معمولآ توسط فروزان تعیین میشد من را بیشتر اوقات در قسمت عقب زمین و پشت خودش میگذاشت... و به شوخی میگفت تو مثل بازیکنان تیم کره جنوبی! توپهای جاخالی یا ضربات آبشار را خوب جمع میکنی... از طرف دیگر مهناز فتحی که قد بلند و ضربات آبشار سنگینی داشت معمولآ در تیم مقابل بازی میکرد و بخاطر صمیمیتی که با هم داشتیم بیشتر مواقع حین بازی با شیطنت مرا نشان میکرد و آبشارش را روی من آوار میکرد... و خدا میداند چقدر با آن یاران دلاور و عزیزان هم بند صفا میکردیم...
یکی دیگر از بازیکنان زبل تیم والیبال، همبند عزیزم ملیحه اقوامی بود. البته او در پینگ پنگ هم تبحر خاصی داشت و در دوران زودگذر رفرم زندان، سال۶۴در قزل حصار، هنگام هواخوری و در مدت کوتاه نوبت بازی که در بند ۴ داشتیم از خجالت هم در برد و باخت در می آمدیم... ضمن اینکه از شعرخوانی ها و بذله گویی هایش همیشه و در هر شرایطی بهره می بردیم.
ملیحه از بچه های مجاهد شاهرود بود که یکبار در سال شصت دستگیر میشود و بهمراه تعداد دیگری از زندانیان مقاوم شاهرودی برای فشار بیشتر به زندان قزل حصار کرج تبعید میشوند. فکر میکنم اولین بار تابستان سال ۶۱ بود که او را در بند عمومی ۴ می دیدم ولی چون همان ایام برای تنبیه به بند ۸قزل حصار منتقل شدم دیگر او را ندیدم و بعدآ شنیدم که در سال ۶۲ آزاد شده است.
تابستان سال ۱۳۶۳ که با تعطیلی موقت بندهای تنبیهی به بند عمومی منتقل شدیم دوباره با تعجب ملیحه را دیدم... بعدها وقتی رابطه صمیمانه تر و خیلی نزدیکتری بین ما برقرار شد، برایم تعریف کرد که به فاصله کوتاهی پس از آزادیش از زندان، با وجود امکانات خوب زندگی و حتی پیشنهاد ازدواج و تشکیل خانواده مستقل که برایش فراهم بود، تصمیم میگیرد برای ادامه مبارزه با فاشیسم خمینی، به نیروهای رزمی و «پیشمرگه های مجاهد خلق» در نوار مرزی بپیوندد و در همین راستا تلاش میکند که از طریق مرز سیستان و بلوچستان از کشور خارج شود ولی متاسفانه شناسایی و دستگیر میشود و دوباره به اوین و قزل حصار منتقل میگردد....
وقتی ماجرای دستگیریش را برایم تعریف می کرد از آنجایی که بسیار شوخ طبع بود با حسرت و حالت کمدی خاصی می گفت: « نمیدونی چقدر لباس بلوچی بهم میومد ولی بخشکه شانس که لو رفتیم و خلاصه دوباره سر از اینجا در آوردیم...» از آن پس با ملیحه مهربان که حالا یک حکم سنگین ۱۵ سالهرا هم یدک میکشید، همدل و همراز و همراه بودم و در سخت ترین شرایط در قزل حصار و اوین، و تا روز آخر زندانم، یاران جدانشدنی شدیم.
ملیحه نازنین، طبع لطیف شعر و حافظۀ قوی هم داشت و اشعار زیادی از شاملو و مولوی و شفیعی کدکنی... را حفظ بود و بیشتر اوقات، محاوره او با شعر بود. بخصوص با همبند عزیزمان «مهری محمدرحیمی» که او نیز استعداد خاصی در این زمینه داشت همیشه هماوردی میکرد و گاهآ با هم به مشاعره می پرداختند... بیشتر مواقع وقتی که میخواستیم داخل بند یا در هواخوری باهم قدم بزنیم اولش ملیحه با لحن دوست داشتنی و خیلی شیرینی این شعر مولانا را برایم میخواند:
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم – در این سراب فنا چشمه حیات منم
وگر به خشم رَوی صد هزار سال ز من – به عاقبت به من آیی که منتهات منم
.....
خودش خوب میدانست که من چقدر از دوستی و مصاحبت با او و از شخصیت و صمیمیت و محبت بیکران او لذت میبردم... این روزها که در فقدان آن یاران، حال و هوایم بد جوری ابری و بارانی ست، تکیه کلام دل انگیز او در گوشم می پیچد:
نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم! نگفتمت!؟
ملاقات داخلی
پائیز سال ۶۶ در ایام پر آشوب اوین، یکروز غروب پاسدار بند، دم در ظاهر شد و اسامی چند تن از بچه ها را برای خروج از بند خواند. معمولا دلیل آن را ذکر نمی کردند و ما به تجربه از حالت پاسدار حدس می زدیم که آیا خبر بدی در راه است یا نه! معمولا وقتی احضار برای بازجویی و یا بردن برای ضرب و شتم بچه ها بود طبعآ پاسدارها با چموشی و اشتیاق موذیانه ای نام بچه ها را می خواندند و اگر خبر خوشایندی برای زندانی بود، لحن پاسدارها بیشتر با اکراه و بی میلی بود. در بین اسامی که آن روز خوانده شد، نام مهناز ( آسیه) فتحی، آن دختر خندان، شجاع و بی آلایش شمالی اهل لاهیجان نیز وجود داشت. مهناز رفت و ساعتی بعد به بند بازگشت.
وقتی آمد خوشحال و سرحال بود و این ما را نیز از نگرانی در می آورد. جویا شدیم که کجا رفته بود. با خنده گفت، ملاقات داخلی بود و برادرم حسین را دیدم. هر دو ششمین سال زندان را پشت سر میگذاشتند... ملاقات زندانیان با برادر و خواهر و یا همسر زندانیشان به دو دلیل مهم بود، یکی اینکه زندانی بعد از مدتها، شاید چند سال یکبار، با یکی از عزیزان خانواده اش دیداری میداشت... و هم اینکه از این طریق تا حدودی از بندهای دیگر و شرایطی که سایر زندانیان داشتند و مواضعی که در مقابل رژیم اتخاذ میکردند خبر میگرفتیم و مطلع می شدیم.
 از حال و احوال حسین پرسیدیم و مهناز با غرور و رضایت خاطر پاسخ داد که حالش خوب و با روحیه بود و بعد با شیطنت و خنده همیشگی ادامه داد که به حسین گفتم: « اگر روزی در مقابل این آدمکشها کوتاه بیایی، برادر من نیستی ها! » حسین هم با صلابت به خواهر بزرگترش اطمینان داده بود که : « آبجی خیالت راحت باشه... »
کتاب درژینسکی
در همین ایام به طریقی، کتابی در رابطه با خاطرات «درژینسکی» بدست بچه های بند ما در سالن ۳اوین رسیده بود که از زبان یکی از یاران لنین، انقلاب اکتبر در قالب یک رمان زیبا تشریح میشد. در مجموع کتاب آموزنده ای بود و بالا و پایین شدن انقلابیون را در سالهای سخت مبارزه به نگارش درآورده بود. در این کتاب تضادهای درونی انسان در واکنش به روزهای سخت مقاومت و شرایط طاقت فرسای مبارزاتی، زندگی مخفی، دستگیریها، شکستها و پیروزیها.... توضیح داده میشد و این طبعآ برای جمع ما زندانیان، بحث قابل تامل و جالبی بود.
طبیعی بود که با چنین سوژه ایی همه بچه های بند مشتاق باشند که آنرا بخوانند. بنابراین با حفظ شرایط امنیتی و دور از چشم پاسدارها، بچه ها کتاب را به چند قسمت تقسیم کردند و پس از صحافی مجدد و جلد کردن آنها با روزنامه، آن مجموعه بصورت درژینسکی ۱ و ۲ و ۳ ... شماره بندی شد. سپس با توجه به لیست بچه های متقاضی، زمان بندی یکساعته ای تعیین شد تا اینکه وقت به همه کسانی که در لیست بودند برسد و بتوانند تعداد زیادی همزمان آنرا بخوانند.
طبق این جدول فکر میکنم ساعت ۹ شب نوبت مهناز بود و ۱۰ شب نوبت من. هر کس موظف بود در آخر وقتش پس از یکساعت، کتاب را به نفر بعد از خود برساند و این داستان چندین روز ادامه می یافت تا همه فرصت کافی برای خواندن کامل کتاب را داشته باشند. با این زمان بندی من که معمولآ روی تخت طبقه بالا دراز کشیده و منتظر میماندم، گاهی وقتها خوابم میبرد و حدود ساعت ۱۰ شب مهناز با شوخ طبعی که خصلتش بود از تختم آویزان میشد و کتاب را به من تحویل میداد و با لهجه شیرین شمالی میگفت: «پاشو! ترا قربان، بخون ببین اونها انقلاب کردند ما هم انقلاب کردیم ها!»
خلاصه در مدت کوتاهی دهها نفر از بچه های بند با نظم و اشتیاق این یک جلد کتاب را خواندند چون می دانستیم فرصت زیادی نیست و هر آن امکان دارد در یک گشت و حمله و هجوم به بند، این کتاب هم توسط پاسداران به غارت برده شود...
غارت باغ گلها در تابستان فاجعه
اواخر بهار ۶۷ وقتی نامم را از بلندگوی سالن ۳اوین خواندند که با تمام وسایل آماده‌ی خروج از بند باشم، برایم روشن شد که به هر تقدیر از آن جمع باید کنده شوم. هرچند نه می‌دانستم به کجا می‌روم و اصلآ قضیه از چه قرار است و نه می‌توانستم به راحتی از آن همه گل‌های در حصار و یاران با وفا جدا شوم. در راهروی بند، بچه‌ها با عجله به صف شدند. تک تک آن‌ها را در آغوش گرفتم و بوسیدم. وداع آخر با همبندان دلبندم ملیحه، مهناز، منیره، مریم، میترا، فضیلت، سهیلا، سیمین، مهین، اشرف، زهرا، محبوبه... را هیچوقت نتوانستم توصیف کنم... از آغوش تک تک آن‌ها به سختی کنده می‌شدم. به راستی از کدامیک باید خداحافظی می‌کردم؟ همه آنها با همه پاکی و لطافت طبعشان و با همه صلابت و پایداریشان، گلهای سرسبد بوستانی بودند که «مسعود» نامی باغبانش بود.
 
مدت کوتاهی بعد از آنروز، در نیمه مرداد ماه، مهناز و حسین این دو خواهر و برادر مجاهد و مقاوم، و ملیحه دلاور همراه با هزاران جان شیفته دیگر، با عشق به زندگی و در راه آرمان والایشان که آزادی مردم دربندشان بود، به فرمان و فتوای جلاد جماران، به جرم دفاع از هویت اعتقادی خود و حرمت نام «مجاهدین» سر به دار شدند.
خانواده زحمتکش مهناز و حسین فتحی که سالها از شمال ایران برای ملاقات، به زندان اوین می آمدند و در دو روز متفاوت فرزندان نازنین و دلبندشان را ملاقات می کردند، در حالیکه مدت زیادی به پایان حکم آنان باقی نمانده بود، همانند هزاران خانواده رنج کشیده دیگر، تنها یک ساک از وسایل فرزندان جوان خود را تحویل گرفتند و دیگر هیچ...
از ملیحه عزیز نیز برای خانواده داغدارش فقط یک یاداشت کوتاه (که در آخرین ساعات قبل از اعدام، مخفیانه به بیرون فرستاده بود) و همینطور یک سنگ قبر در بهشت زهرا، برجا مانده... و البته کابوس پایان ناپذیر معصومیت به غارت رفته زیباترین فرزندان آفتاب و باد...
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند...
مرداد ۱۳۹۴

۱۳۹۴ مرداد ۲۲, پنجشنبه

شعري از محسن واعط زاده از شهيدان قهرمان مجاهد در قتل عام67

 یاد قهرمان سر به دار مجاهد شهید محسن واعظ زاده



محسن ازسال56 شروع به فعاليت سياسي كرد و بعد از انقلاب ضد سلطنتی در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق قرار گرفت و در زمره فعالترین اعضای انجمن جوانان بیدآباد بابل بود او دربهمن سال 59 دستگیر شد و تا بهمن سال61 در زندان به سربرد. پس از آزادی اززندان فعاليتهايش را ادامه داد و به پشتیبانی از واحدهای مجاهدین مستقر در جنگل پرداخت. او باردیگر در سال62 دستگیر و به 8سال زندان محکوم شد بعد از انتقال به زندان گرگان از سربداران 67 همانطور كه در وصيت نامه اش نوشته بود مشتاقانه جانش را فديه آزادي كرد




ایران- خانواده هاي سر بداران67- یادی از شهیدان خانواده تهوری


26اوت



خانواده تهوري چهار فرزند خود را  در را ه آزادي مردم و ميهن فدا كرده است
در اين ميان ليلا در تابستان 67 سر بدار شد و مادر تهوري در آبان 68 در خاوران بر اثر ضرب وشتم پاسداران جاني در كنار مزار ليلا به شهادت ميرسد و به 4 فرزند دلبندش ملحق مي شود 
ليلا (مريم) تهوري درسال66 توسط باندهاي وابسته به وزارت اطلاعات ربوده و به زندان منتقل گرديد 
اما پاسداران جنايتكار هيچگونه ردي از او به مادر نمي‌دهند او كمتر از يكسال در قتلعام زندانيان سياسي درسال 67 سر بدار شد. دا‌دستاني اوين خبر اعدام مريم را از طريق تلفن به خانواده اطلاع مي‌دهد...! 
با شنيدن خبر پدر در اثر حمله قلبي به زمين ميافتد! تلاش همسايه ها براي نجات جان او بي‌نتيجه ماند و پدر در مسير بيمارستان فوت ميكند...!
مادر روز بعد براي گرفتن وسايل فرزند شهيدش مريم به دادستاني مراجعه ميكند. پاسداران به او يك ساك مي‌دهند كه تنها يك پيراهن و يك روسري در آن بود! مادر هرچه تلاش كرد كه جسد او را تحويل بدهند و يا ردي از محل دفنش بدهند به جايي نرسيد.
بعد از يكسال پيگيري و مراجعات پيدرپي مادر نهايتاً پزشك قانوني ميگويد ليلا در گورستان خاوران دفن شده است. از آن پس گورستان خاوران به زيارتگاه مادر تبديل مي شود.
درآبان سال68 هنگامي كه مادر خديجه به همراه تعدادي از مادران در گورستان خاوران بر سر قبر فرزندانشان نجوا مي‌كرد؛ پاسداران جنايتكار به منظور پراكنده كردن تجمع مادران داغدار به آنها حمله ور مي شود و به ضرب و شتم آنان مي‌پردازند. در اثر اين حمله وحشيانه و ضرباتي كه به مادر خديجه (مادرتهوري) وارد مي‌شود او از حال مي‌رود! لحظاتي بعد جان باخت و به 4فرزند شهيدش ملحق شد. 
مادر تهوري بين سالهاي 61 الي62 خود نيز در زندان بود

سامانيـان بي‌نام، اندكي از يك جنايت انبـوه (درباره شهيدان قتل‌عام 67 در سامان شهركرد)


مطلبی برگرفته از شب آوازها

گم‌كرده جانان من!
آوازهايتان گذشت از ديوارهاي سيماني
وقتي كه از سكوي غربت و غرور 
جان را در قطره‌يي خلاصه كرديد.

با دهاني از عطر و ميخك سرخ
با گلويي از پرندگان شهيد
خوانديد آخرين ترانه‌هايتان را
در برگ برگ خاطرات كودكان خياباني.

تا اين مهتاب ارغواني است
خونتان زلال است
و مي‌جوشد هم‌چنان سرخِ سرخ
در رگهاي آسمان.

سپيداران صبر
در دشتهاي برف ديدند
خورشيدهاي دوباره
دوباره مثل شما جوانه زد از پيشاني       
                                      آسمان.

در كهكشانهاي سفر
جاي شما خالي نيست
اي جمله‌هاي هميشه آبي دريا!
همة اشكهايم از آن شما!

تا اين خاك، اين خاك خوني، خونين
                                                است
قطره در دريا گم نخواهد بود
و ما در جستجوي شما
فراموش نخواهيم كرد چهره‌هاي قاتلان را